۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

آرزو کرده بودی کسی کشته نشود

آن شب که ساعت 9 سکوت را تحسین کردی و ساعت 10 فریاد میزدی ، آن شب که خواهرت وصیت میکرد و تو سعی میکردی بتوانی فیلترشکنت را راه بیندازی ... به تو گفتم برای فردا یک آرزو کن ... آرزو کردی هیچکس کشته نشود و به خواهرت که وصیت می کرد خندیدیم.
صبح که شد رفتی مثل همیشه تا برسی. برسی به اولین جمعیت و به آنها بپیوندی اما هر چه رفتی نرسیدی فقط آدمهایی را دیدی که مثل خودت میروند تا برسند و شما که به جای فریاد، در سرگردانی هم شریک شده بودید با ناباوری به هم نگاه میکردید و فکر میکردید آدرس را اشتباه آمده اید، خودت را سرزنش میکردی: ای کاش همه تان صبح زودتر به خیابان می آمدید زودتر از آنها...در خیابان به صورت چفیه به گردن ها نگاه میکردی. به آدمهایی که از گوشت و خون تو بودند بعد از مدت ها فرصت کرده بودی بدون نگرانی به صورتشان از نزدیک نگاه کنی صورتهایی که به تو پوزخند میزدند انگار تیم فوتبالشان از تیم تو برده بود انگار خودشان هم با لباسهای جدیدشان داشتند تیم تشکیل میدادند تا تلافی این همه سال بی پولی و بیکاری را بگیرند. لباسهایی متحدالشکل با پوتین های نو برخلاف 30خرداد که حتی به بعضی هایشان همان یک شلواریا یک جلیقه هم نرسیده بود. حتی بعضی زرنگ تر ها با افتخار کنار موتورسیکلتها صف کشیده بودند.
نمیدانم چه شد که آنهمه ترس و احتیاط را فراموش کردی آدمها را دور خودت جمع کردی و فریاد زدی مرگ بر دیکتاتور و دیدی که جمعیت بیشتری به طرفتان می آیند دو نفر فریاد میزنند یا حسین و پاسخ میرحسین پراکنده از همه سو شنیده میشود هرچند از خود میرحسین خبری نداری که کجاست یا قرار است کجا باشد این مهم نیست !مهم همصدایی ست. مگر آنهمه شب که فریاد زده بودی الله اکبر میدانستی خدا کجاست و برایت چه در سر دارد! ... و قبل از آنکه بیسیم به دست ها با تفنگهای رنگ پاششان با باتومهایشان به طرفتان هجوم بیاورند یک بار دیگر چشم در چشم او دوختی و فریاد زدی مرگ بر دیکتاتور... مرگ بر دیکتاتوری که فقر را نصیب تو کرده تا بتواند اجیرت کند. مرگ بر دیکتاتوری که هیچوقت اجازه نداد در خیابان با هم راه برویم و حرف بزنیم یا دست هم رابگیریم و تو حالا به جای اینکه دوست من باشی هموطنت را به چشم دشمن و رقیب نگاه میکنی. نابود باد آن دیکتاتوری که همه متخصصین و کارشناسان و نخبگانش را کوچانده ومن و تو را در چاه جهل رها کرده...

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

نمیدانم چه خواهد شد شاید سالها بعد خبرهایی به بیرون درز کند و تا حدودی بفهمیم پشت پرده چه خبر است. احمدی نژاد و لشکرش به مشهد رفته اند و نماز جمعه هاشمی با حضور مردم عادی و عده کمی از خود فروخته ها برگزار شد انگار نوبت هاشمی بود و رقیب عمدا میدان را خالی کرده بود . میگویم عمدا چون مثل سازگارا از دور ماجرا را تماشا نمیکنم که فکر کنم فعالیت بیشتر بچه های ما باعث ریزش نیروی آنها شده. چون میبینم که برخلاف شنبه خونین 30خرداد که همه نیروهای سپاه و بسیج شهرستان هاحتا سربازهای وظیفه و بسیج مدارس را به میدان آورده بودند این بار زحمت این بسیج نیرو را به خودشان ندادند . دلیلش چه بوده؟ خسته شده اند؟ بی خیال شده اند؟ خواسته اند بر اساس توافقاتی به رفسنجانی آوانس بدهند؟ از کشتارشان شرمنده شده اند و نمیخواستند یک آبروریزی جدید راه بیندازند؟

ساده انگارانه ترین فکر بی خیالی کودتاچی هاست به نظر نمیرسد که خسته شده باشند هر چند این جماعت کلا هیاتی و بی برنامه کار میکنند اما بحث بر سر بیخیال شدن اگر بود که جای بسی خوشوقتی بود که نیست.اینها با چنان عشقی به این صندلی ها چسبیده اند که حاضر شده اند هر جنایتی برای تثبیت موقعیتشان بکنند.

بدبینانه ترین فکری که به ذهن آدم خطور میکند توافق پشت پرده آقایان با هاشمی است که در نقش سوپاپ اطمینان آمده تا جو را به نفع طرفین آرام و معتدل کند لذا نمیخواستند واقعا جلوی حضور مردم را بگیرند و فقط به چند تا فحش به کروبی بسنده کردند و نه که بخواهند جلوی حضور مردم را بگیرند فقط جلوی گترشش را گرفتند که کار به جاهای باریک نکشد.

خوشبینانه ترین ایده هم این است که تحت فشارهای بین المللی و داخلی یک قدم عقب رفته اند و فهمیده اند از ابراز خشونت شدید هیچ نتیجه دراز مدتی نخواهند گرفت به عبارتی بعد از این که آن همه شهید ساختند و مردم رامصمم تر دیدند بالاخره فهمیدند چه خبط بزرگی مرتکب شده اند لذا نیروها را با جلیقه ها و پوتین هایشان به خانه هایشان فرستاده و به غلط کردن افتادند .

دلم میخواهد خوشبین باشم ای کاش واقعیت داشت.

ای کاش خیلی چیزهای دیگر هم واقعیت داشت . ای کاش در کنار این مردم با جسارت و داغدیده یک عده آدم ترسوی بیخیال زندگی نمیکردند . ای کاش آدم های موقعیت طلب بی وجدان که هر روز میبینم ایرانی نبودند. ای کاش آدمهای ساده لوح و زود باور که فکر میکنند دموکراسی ارزش مردن ندارد و حاضرند به هرقیمتی فقط زنده باشند را نمیشناختم.

و روز وسعتی است که در مخیله تنگ کرم روزنامه نمیگنجد.

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

بترسید که ما ملت ایرانیم و میدانیم چه میخواهیم

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
این ویرانه گامی دیگر به سوی آبادانی بر می دارد و لشکر ناامیدان به مغرضان دم می دهند تا کاروان امید را از حرکت باز دارند. کاروان سکوت به دنبال قافله سالاری آرام و کهنه کار آرام آرام پیش می رود و از حرکت باز نخواهد ایستاد.
خامنه ای به رای های بیشمار ما می نازد و آن را برایمان معنی می کند و وعده ثواب و عبادت برای هر رای می دهد . آقای رهبر! ما میدانیم منظورمان از رای دادن چه بوده لازم نیست برایمان تفسیرش کنی. ما میدانیم که هستیم و چه میخواهیم. ما ملت ایرانیم و آزادی می خواهیم آن را با رای مان نشان دادیم و اگر نخواهی بشنوی جور دیگری به تو خواهیم فهماند. هر چند تلویحا از هاشمی و ناطق عذرخواهی میکنی . تکلیف آنها با خودشان هرچند آنها هم از تو به ملت پناه آورده اند و ملت آنها را با آغوش باز پذیرفته اند.
خواسته های مردم بیشتر هم خواهد شد اگر به آنها رسیدگی نشود. ما میخواستسم موسوی رئیس جمهور شود . از شنبه تا پنجشنبه میخواستیم متقلبین هم مجازات شوند از امروز بعد از سخنان شما تکلیفمان با رهبری هم روشن شده . همان شورای مصلحت نظام مان را می چسبیم و رهبر نمیخواهیم. حتی اگر موسوی هم بخواهد با آرامش پیش برود مردم ساکت نخواهند ماند.
ما گروههای موسیقی که مجوز نگرفته ایم ما که مقاله و کتاب هایمان مجوز چاپ نگرفتند ما که اینترنت مان فیلتر شده ما که اجازه انتخاب لباس نداریم ما که نمیتوانیم روزنامه دلخواهمان را بخوانیم ما که نمیتوانیم به مهمانی برویم ما که درسمان تمام شده و کاری پیدا نکرده ایم باز هم در خیابان ها خواهیم ماند با سکوت یا فریاد با آرامش یا انفجار با اعتصاب یا انقلاب

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

یک وقتی میخواستم دنیا را نجات دهم. کاستی ها را میدیدم و فکر می کردم می توانم کاری بکنم. فکر می کردم دنیا تا به حال منتظز من بوده فقط دنبال راهش می گشتم. فلسفه بخوانم یا مددکار اجتماعی بشوم شاید جامعه شناسی یا روانشناسی برای بهتر شناختن ادمها گاهی دنبال فرمول ریاضی حاکم بر مغز انسان ها می گشتم.....
حالا نشسته ام و فقط مست می کنم و فراموش........

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

nnn

دوستی داشتم که می گفت تاریخ اعتبار عشق در ازدواج معمولا 4 سال است .من آن وقت ها ازدواج نکرده بودم و بدجوری عاشق بودم. سعی کرده بودم بهش ثابت کنم که اشتباه می کند.آخرش هم قبول کرد که شاید چند استثنا وجود داشته باشد اما از ادعایش کوتاه نیامد.من هم خیالم راحت شد که جزو استثنا ها هستم. حالا 3 سال از ازدواجم می گذرد و می بینم که انگار راست می گفت. آدمی که می خواهد مستقل باشد اصلا لزومی ندارد ازدواج کند این دوتا قضیه متضاد همند اما شاید من هم مثل بیشتر دخترها در ایران برای اینکه از دست بکن نکن های پدر و مادرم فرار کنم و در ضمن دوست پسرم را هم خیلی دوست داشتم ازدواج کردم. اما ازدواج یک عالمه پیامد دیگر دارد که آن موقع به نظرم مهم نمی آمد. شاید هم چاره دیگری نداشتم. مگر میتوانستم برگردم به همه بگویم من و دوست پسرم می خواهیم با هم همخانه شویم؟ تازه تکلیفمان با نیروی عزیز و محترم انتظامی چه میشد؟

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

گیر کزده ام بین همه باید ها و نبایدها و اعتقادات قدیم وجدید و...

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

دریا

وقتی چهارسالم بود و رفته بودیم کنار دریا محو بزرگی بی کران دریا شده بودم با خودم فکر کردم یعنی می شه آخر نداشته باشه؟ بعدش به خودم گفتم مگه میشه آخر داشته باشه؟
از بابا پرسیدم بابا دریا تموم میشه؟ آخرش چیه؟
بابا گفت:دریا که تموم میشه اونورش شورویه.
مشکلم حل شد. همون یه دریا رو میدیدم و می دونستم اونورش شورویه.