یک وقتی میخواستم دنیا را نجات دهم. کاستی ها را میدیدم و فکر می کردم می توانم کاری بکنم. فکر می کردم دنیا تا به حال منتظز من بوده فقط دنبال راهش می گشتم. فلسفه بخوانم یا مددکار اجتماعی بشوم شاید جامعه شناسی یا روانشناسی برای بهتر شناختن ادمها گاهی دنبال فرمول ریاضی حاکم بر مغز انسان ها می گشتم.....
حالا نشسته ام و فقط مست می کنم و فراموش........
۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه
nnn
دوستی داشتم که می گفت تاریخ اعتبار عشق در ازدواج معمولا 4 سال است .من آن وقت ها ازدواج نکرده بودم و بدجوری عاشق بودم. سعی کرده بودم بهش ثابت کنم که اشتباه می کند.آخرش هم قبول کرد که شاید چند استثنا وجود داشته باشد اما از ادعایش کوتاه نیامد.من هم خیالم راحت شد که جزو استثنا ها هستم. حالا 3 سال از ازدواجم می گذرد و می بینم که انگار راست می گفت. آدمی که می خواهد مستقل باشد اصلا لزومی ندارد ازدواج کند این دوتا قضیه متضاد همند اما شاید من هم مثل بیشتر دخترها در ایران برای اینکه از دست بکن نکن های پدر و مادرم فرار کنم و در ضمن دوست پسرم را هم خیلی دوست داشتم ازدواج کردم. اما ازدواج یک عالمه پیامد دیگر دارد که آن موقع به نظرم مهم نمی آمد. شاید هم چاره دیگری نداشتم. مگر میتوانستم برگردم به همه بگویم من و دوست پسرم می خواهیم با هم همخانه شویم؟ تازه تکلیفمان با نیروی عزیز و محترم انتظامی چه میشد؟
۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه
دریا
وقتی چهارسالم بود و رفته بودیم کنار دریا محو بزرگی بی کران دریا شده بودم با خودم فکر کردم یعنی می شه آخر نداشته باشه؟ بعدش به خودم گفتم مگه میشه آخر داشته باشه؟
از بابا پرسیدم بابا دریا تموم میشه؟ آخرش چیه؟
بابا گفت:دریا که تموم میشه اونورش شورویه.
مشکلم حل شد. همون یه دریا رو میدیدم و می دونستم اونورش شورویه.
از بابا پرسیدم بابا دریا تموم میشه؟ آخرش چیه؟
بابا گفت:دریا که تموم میشه اونورش شورویه.
مشکلم حل شد. همون یه دریا رو میدیدم و می دونستم اونورش شورویه.
۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه
احساس میکنم هیچ کس زبان مرا نمی فهمد و این از همه چیز برایم خفقان آور تر است. نمی توانم بگویم دوستشان ندارم اما به قدری زبانم را نمی فهمند که دلم میخواهد بگذارم هرچه زودتر بروم. دارم روی مهاجرت برنامه ریزی می کنم به یک گوشه که حداقل هر روز جلوی چشمم نباشند . دوری و دوستی . حداقل آنجا فرصت می شود کمی دلم برایشان تنگ شود. حالا که از غرق شدن در الطاف بی پایان فامیل و خانواده نفسم بند آمده. شوهر که کردم فکر کردم می شود غریق نجاتم و می رویم یک جایی یک کم دورتر اما همه چیز برعکس شد و این غریق نجات را هم در محبت و الطاف بی پایان غرق کردم
۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه
2
حس خوبی دارم . یه چیز نرم و لطیف زیر پوستم داره حرکت میکنه مثل وقتی که عاشق شده بودم مثل یه روز پاییزی و قشنگ مدرسه که هیچ نگرانی نداشتم هوا ابری و ملایمه . نمی دونم چی این حس قشنگ رو توی من به وجود آورده مثل وقتایی که نمی دونم چرا یه دفعه یه غمی هم وجودمو می گیره یا بعضی وقتا بیخودی نگران می شم و حس مسکنم یه دلشوره عجیبی داره تو دلم بالا وپایین میره. بعضی آدما با یه قرص آرام بخش یا دادن صدقه یا یه استکان عرق خودشونو راحت میکنن. خوش به حالشون. می گن وقتی ناراحت می شی یا میخندی یا می ترسی ،برای هر کدومشون یه چیزی از یه جای مغزت میره تو خونت و به همه جای بدنت میرسه. حالا انگار برعکسشم آزمایش کرده ن که اگه این ماده رو به روش دیگه ای وارد بدن بکنن همون حس رو به آدم میده . این میتونه دلیل علمی و فیزیکی حس های نابه هنگام باشه. اما قضیه گسترده تر از اینه ، وقتی که توش باشی. همیشه از بیرون و از دید یه پژوهشگر خیلی راحت تر میشه به نتیجه رسید. وجود ماده فلان مساوی با بهمان احساس در آدم. به همین راحتی اما نمیشه از عمق و قشنگی یا بخران یه احساس گذشت ،وقتی آدم حسش میکنه هرچی باشه آدمفکر میکنه با جریان الکتریکی وجاذبه و دافعه ماده یه فرقی داره
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سهشنبه
اول دفتر
خيلي وقت است كه دلم ميخواهد يه جايي راحت بنويسم نميدانم چرا هرجايي كه ميخواهم حرف بزنم يا بنويسم خودم خودم را سانسور ميكنم و با اينكه نه پست مهم دولتي دارم نه كار بخصوصي ميكنم هميشه از اين ميترسم كه زير نظر باشم يا از يك كلمه ام عليه خودم استفاده بشود . همين آرامش مختصر باقيمانده را هم از دست بدهم.حتي نميدانم اينجا چقدر امنيت دارد اما تصميم گرفته ام كه بزنم به دنده بي خيالي و هرچه ميخواهد دل تنگم بگويم
اشتراک در:
پستها (Atom)